فيلمزرد 

يهحسوحالبديداشتم 

حسوديمشدكهبهنهالاونقدرشيكخيانتشد 

وبهمناينقدرزشتوناجور 

بعضيهاحتيوقتيبهشونظلمميشههمشيكن

نزديك١٢شبه

 صدايموتورباعثشدچراغاروخاموشكنم 

فرحنازكهخوابهمنمنميخوامبيدارباشمودروبازكنم 

همهجاتاريكه 

خونهظلماته 

يهلحظهخواستمبترسم 

خنديدموبهخودمگفتمديگهچيزيهمموندهكهازشبترسم؟!

رويپيشونيمچندتاجوشمردانهزده 

درراستايسوزششديدريههاماحتمالمرگوبيماريخطرناكخيليكمهمنيست 

ومننميترسمازمرگ

حالامرگروبزاركنارچيزيميمونهواسهترسيدن؟

واي مامان كجايي ؟ جات گرم هست؟ روبراهي؟ 

باز پتو رو از روت پس نزني !پهلوهات سرما نخوره 

غذاتو خوب بخوري  

بيرون ميري لباس گرم بپوشي هوا هم سرده هم باروني  

كلاه يادت نره 

خداكنه بهت خوش بگذره و سرما خورده مثل اوندفعه برنگردي پيشم 

راستي اونجوري كه ديشب خواستي موهاتو ببندمخيلي ناز شدي تو واقعا با سليقه اي 

فرحناز زود برگرد پيشم منتظرتم مامان 

وقتي فرحناز نيست يه جوريه حالم 

خيلي زحمت كمتري ميكشم چون واقعا وقتي هست يه لحظه به حال خودم نيستم 

با خودش ميخوابم و با خودش از خواب بيدار ميشم و هنوز هم اگر بين روز بخوابم بيدارم ميكنه و سردرد ميشم خخخخخ

اما وقتي نيست با اينكه خونه مرتب ميمونه و دايم نبايد به فكر وعده غذاي بعدي و ميوه و ميان وعده و .. باشم 

با اينكه نميخواد وسط ظرف شستن و كار ويتراي و ... بغلش كنم 

با اينكه رشته ي افكارمو وقتي دلم ميخواد با خودم فكر كنم پاره نميكنه 

با اينكه تنمو با خواسته هاش مثل پارك و سينما و ... يا خواستن چيزايي مثل بال فرشته و كباب و توت فرنگي و...نميلرزونه 

ولي دلم براش تنگ ميشه 

دلم ميخواد باشه پيشم 

كار ويتراي هنوز اوكي نشده 

دست و بالم داره خالي ميشه 

داره كم كم قسط هام شروع ميشه و پول .... نيست 

يه وام ديگه بايد جور كنم فعلا عقب مونده ها رو بدم 

قسط معوقه خونه هم ٣تا بود و من اشتباهي   ٢ تا حساب كردم و عملا يكيش رفت تو پاچه م 

مايحتاج أوليه خونه هم چندان تعريفي نداره 

فقط واجب هارو ميخرم و خيلي وقته دلم كاپوچينو تورابيكا ميخواد اما نميتونم بخرم 

اما خداروشكر ميكنم كه تو خونه اي كه دوست داشتم دارم زندگي ميكنم 

تو بحراني كه از سرگذروندم بعد از موندن فرحناز با خودم اين بهترين شانسم بود 

از ديشب ساعت ٧ تنهام براي بار دومه كه تو اين مدت دخترم ازم دور شده 

دفعه اول سه ساعت و ايندفعه معلوم نيست اما احتمالا بيشتر از ٢٤ ساعت 

خب برنامه ي خاصي ندارم كار ويتراي شله خوردن خريد هديه تولد اماده كردن لباسهاي خودم و دخترم براي رفتن به تولد خواهر زاده م كه فرداست 

همينا 

اهان يه دوست جديد پيدا كردم كه مثل من يك دختر داره البته اون دخترش ١٠ سالشه و همسرش هم مرده 

ادم خوبيه هم مهربونه هم درك بالايي داره و با اينكه ١٠ سال از من بزرگتره اما حس و حالش از من خيلي عاليتره و خب البته طبيعيه چون اون ناملايمتهايي كه من تو زندگيم ديدم رو كه نديده 

خلاصه احتمالا حرف زدن با اون هم جزو كارام بشه و البته صحبت با سن سي كه جون منه و از اوكلند برام وقت ميزاره و اگر راهنمايي ها و اموزشهاي خودسازي اون نبود ممكن بود كار من خيلي سخت تَر بشه 

در كل دورم پر شده از ادمهاي خوبي كه تو اين ماجرا غربال شدن و از بين كسانيكه اسمشون دوست بود فقط همين چند تا موندن برام