فرار از آرزوها تا به کی؟!
به دنیای واژگونه ای که هر چه را خواستم از من گرفت و هر چه را پس زدم به دنبالم دواند
شاید همه از زندگی میخواهند که موضوعی برایشان پیش آید یا آرزویی برایشان برآورده شود...
اما
من سعی میکنم آرزویی نکنم چون شانس خود را برای داشتنش از دست میدهم برای
همیشه !و اگر هم موقعیتی برایم پیش آید که خوب باشد به روی خودم نمیآورم
که مبادا زندگی بفهمد من امیدوار شدم و آن را از من بگیرد
دوستی میگفت باید به آرزوها و آمال خود به چشم یک سگ نگریست
که اگر به دنبالش بدوی از تو فرار میکند و اگر از او بگریزی به سوی تو میشتابد
اما صد افسوس که نمیتوان یک عمر نقش بازی کرد و در برابر امیال خود بی تفاوتی نشان داد که مبادا از تو دور شود !
مخصوصا من که دلم میخواست ... همیشه دلم میخواست ... احساساتم رها باشد و بی پرده
خب گاهی باید نقش بازی کرد
اینها همه را گفتم که بگویم
کارم
را هم از دست دادم ، درست زمانی که فکر میکردم همه چیز تمام شده و من به
بهترین شرایط کاری رسیده ام !اما به روی خودم نمی آورم که غمگینم
همین.