جام جهان ز خون دل عاشقان پر است ...حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
دهه ی شصتی ها تو همه چی کم شانس بودند ...
حالا من خودمو میگم و با کسی کاری ندارم
خوب که فکر میکنم میبینم خیلی گنا داشتم و دارم
یادم میاد از دوران گذشته ام
از دوران کودکی که پدرم به جنگ رفته بود و نامه هایی که با سن کمم به کمک مامان براش مینوشتم
اون دوران یاد گرفتم که صبور باشم و به مادرم دربزرگ کردن خواهر کوچکترم کمک کنم ،همیشه با خودم میگفتم منکه کاری نمیکنم بیچاره حنا خیلی سختی میکشه که تو مزرعه اینهمه کار میکنه تازه سعی میکردم از سنباد هم شجاع تر باشم ،من هیچوقت از تاریکی و تنهایی نترسیدم بهتر بگم هیچوقت بچگی نکردم
دبستان که رفتم دیگه اواخر جنگ بود و بابا یک سال بعدش صحیح و سالم اما سختی کشیده اومده بود خونه،خوب یادمه که چقدر ارزش کانون گرم خونواده رو میدونستم ،کوچک بودم اما میدونستم کاری که خوبه درس خوندنه و برای شاد شدن پدر و مادرم سعی میکردم فقط 20 بگیرم ،یه جورایی هرکاری که از دستم برمیومد را انجام میدادم
یادمه عموم همیشه بهم میگفت باز تو بیست گرفتی ؟! نشد یه بار بیای بگی بیست و پنج گرفتی
و من همیشه به این فکر میکردم که شاید اگر خیلی خیلی خوش خط بنویسم از بیست هم بیشتر بشه نمره ام ،واسه همین سعی میکردم خوش خط باشم!اما خب دیگه ، نشد حتی 20/5 بگیرم چه برسه به 25!!! خب اینهم از بدشانسیم بود که هیچوقت در ازای کار بهتر پاداشی دریافت نکردم و جالب اینکه بازهم تلاش میکردم!
اون موقع ها از مادرم و بعضی مکتب خونه ها همزمان قرآن یاد میگرفتم الان هم هر چی از قرآن و ادعیه حفظم از همون دورانه چون الان که دیگه به این چیزها اعتقادی ندارم، یادمه هر هفته سر صف تو دبستان من دعای فرج میخوندم با همون جثه ی کوچک و صدای ظریفم
چقدر برام مهم بود که معلم هام پیش پدر و مادرم از من تعریف کنند
درواقع آبروم برام خیلی مهم بود و زمانیکه که درسی از من سوال میشد و خوب نمیتونستم جواب بدم دیگه آبروم ریخته بود و اونروزو جلو هم کلاسیها سر بلند نمیکردم ،مثه کاسبی که یکی با مامور واسه چک برگشتی بیاد تو محل کسب و کار سراغش
برای من بدترین روز اون روزها، گرفتن نمره ی کمتر از بیست بود ،یه بار بخاطر 19/5 سوار سرویس نشدم چون خودمو لایق رفاهی که پدر و مادرم برام فراهم کرده بودند نمیدونستم !!! یادمه تا خونه بخاطر نمره ام گریه کردم
و هنوز که هنوزه دخترای دوست مامانم هر وقت منو میبینند اون روز رو یادآوری میکنند!
این نمره را از دیکته گرفتم بخاطر اینکه تمیز را نوشته بودم تمیر!! فقط یه نقطه کم گذاشته بودم
فقط یه نقطه
و حالا چقدر نقطه ها برام بی ارزش شدن!
دوران راهنماییم اوج صمیمیت من و پدرم بود ... پا به پاش نوارهای استاد شجریان رو میذاشتیم و میرفتیم تو حال خودمون
زین دایره ی مینا خونین جگرم می دی
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
...
گاهی شعرها رو نمیفهمیدم و اشتباه حفظ میکردم و حرصم در میومد اما بازهم عاشق اون ریتم و زیبایی صدای استاد بودم میشه گفت بهترین دوست من در دوران نوجوانی بجای هم سن و سالهام پدرم بود که از من 23 سال بزرگتر بود و ماجراها از سر گذرانده بود ...
ذهن من درگیر تحولی عجیب شد
با ریتم آهنگهای داریوش تو ذهن من انقلاب شکل میگرفت
رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم ...و خلاصه تب اینکه داره دیر میشه بدو و ....
رسیدم به دانشگاه
هه!
در یک کلمه :
کور شد همه ی استعداد ها م
فراموش کردم که چه چیزهای ارزشمندی رو با خودم یدک کشیدم تا این روزها ... و دوران بد دانشجویی اگرچه به ظاهر پیشرفت بود اما درواقع منو از فضای عرفانی و پر نشاطم دور کرد
خیلی دور
کسی مقصر نیست ... من برای پیوستن به سیل عظیم اجتماع هنوز آماده نبودم هنوز باید در پیله ی خود میماندم و تا پروانه شدن باید صبر میکردم و بعد پرواز میکردم ... زود بود و من پروانه ای هنوز کرم ! زیر دست و پا له شدم ، خلوتمو در گم شدنهام گم کردم
بطوریکه من که قبل از دانشجو شدن مقاله ای در باب انسانیت نوشته بودم و تونستم باهاش مقام کسب کنم و سکه برنده بشم
بعد از دانشجویی با اونهمه به ظاهر سواد!! فقط میتونستم پروژه های تحقیقاتیمو بندازم گردن دوستم نفیسه و از نوشتن طفره برم
ذهنیتمو از چیزهای با ارزش به ظواهر سوق دادم ،اعتماد به نفسمو باختم ... من هنوز پروانه نشده بودم و بالهایم سوخت
و بعد از درس و دانشگاه ،هم زمان با کار مشغول ورزش دوست داشتنیم یعنی کاراته شدم اما توش هیچی نشدم چون فقط من باب رسیدن به یک آرزوی قدیمی بود
ایکاش دوباره داریوش و شجریان ... ادب فنای مقربان ... راه کمال ... فیه ما فیه و این چیزها رو هم مرور میکردم
تا در کنار جسمم روحم هم دوباره جون بگیره
کوتاهی کردم ... خیلی هم کوتاهی کردم
در حق خودم و اندیشه های پاکم ...
حالا من خودمو میگم و با کسی کاری ندارم
خوب که فکر میکنم میبینم خیلی گنا داشتم و دارم
یادم میاد از دوران گذشته ام
از دوران کودکی که پدرم به جنگ رفته بود و نامه هایی که با سن کمم به کمک مامان براش مینوشتم
اون دوران یاد گرفتم که صبور باشم و به مادرم دربزرگ کردن خواهر کوچکترم کمک کنم ،همیشه با خودم میگفتم منکه کاری نمیکنم بیچاره حنا خیلی سختی میکشه که تو مزرعه اینهمه کار میکنه تازه سعی میکردم از سنباد هم شجاع تر باشم ،من هیچوقت از تاریکی و تنهایی نترسیدم بهتر بگم هیچوقت بچگی نکردم
دبستان که رفتم دیگه اواخر جنگ بود و بابا یک سال بعدش صحیح و سالم اما سختی کشیده اومده بود خونه،خوب یادمه که چقدر ارزش کانون گرم خونواده رو میدونستم ،کوچک بودم اما میدونستم کاری که خوبه درس خوندنه و برای شاد شدن پدر و مادرم سعی میکردم فقط 20 بگیرم ،یه جورایی هرکاری که از دستم برمیومد را انجام میدادم
یادمه عموم همیشه بهم میگفت باز تو بیست گرفتی ؟! نشد یه بار بیای بگی بیست و پنج گرفتی
و من همیشه به این فکر میکردم که شاید اگر خیلی خیلی خوش خط بنویسم از بیست هم بیشتر بشه نمره ام ،واسه همین سعی میکردم خوش خط باشم!اما خب دیگه ، نشد حتی 20/5 بگیرم چه برسه به 25!!! خب اینهم از بدشانسیم بود که هیچوقت در ازای کار بهتر پاداشی دریافت نکردم و جالب اینکه بازهم تلاش میکردم!
اون موقع ها از مادرم و بعضی مکتب خونه ها همزمان قرآن یاد میگرفتم الان هم هر چی از قرآن و ادعیه حفظم از همون دورانه چون الان که دیگه به این چیزها اعتقادی ندارم، یادمه هر هفته سر صف تو دبستان من دعای فرج میخوندم با همون جثه ی کوچک و صدای ظریفم
چقدر برام مهم بود که معلم هام پیش پدر و مادرم از من تعریف کنند
درواقع آبروم برام خیلی مهم بود و زمانیکه که درسی از من سوال میشد و خوب نمیتونستم جواب بدم دیگه آبروم ریخته بود و اونروزو جلو هم کلاسیها سر بلند نمیکردم ،مثه کاسبی که یکی با مامور واسه چک برگشتی بیاد تو محل کسب و کار سراغش
برای من بدترین روز اون روزها، گرفتن نمره ی کمتر از بیست بود ،یه بار بخاطر 19/5 سوار سرویس نشدم چون خودمو لایق رفاهی که پدر و مادرم برام فراهم کرده بودند نمیدونستم !!! یادمه تا خونه بخاطر نمره ام گریه کردم
و هنوز که هنوزه دخترای دوست مامانم هر وقت منو میبینند اون روز رو یادآوری میکنند!
این نمره را از دیکته گرفتم بخاطر اینکه تمیز را نوشته بودم تمیر!! فقط یه نقطه کم گذاشته بودم
فقط یه نقطه
و حالا چقدر نقطه ها برام بی ارزش شدن!
دوران راهنماییم اوج صمیمیت من و پدرم بود ... پا به پاش نوارهای استاد شجریان رو میذاشتیم و میرفتیم تو حال خودمون
زین دایره ی مینا خونین جگرم می دی
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
...
گاهی شعرها رو نمیفهمیدم و اشتباه حفظ میکردم و حرصم در میومد اما بازهم عاشق اون ریتم و زیبایی صدای استاد بودم میشه گفت بهترین دوست من در دوران نوجوانی بجای هم سن و سالهام پدرم بود که از من 23 سال بزرگتر بود و ماجراها از سر گذرانده بود ...
تفریح های حالا را
هم نداشتم پارک و سینما و کوهستان پارک و این چیزها بود اما کافی نبود
انگار بچه بازی بود روال ثابتی داشتم در زندگی و زیاده خواه و تنوع طلب
نبودم هر روز هفته درس و جمعه تفریح :
صبح های جمعه ی من، تو
حیاط و باغچه جل جل کردن بود و گوش کردن به برنامه ی رادیویی صبح جمعه با
شما ،حالا هم با اینکه خیلی ها شون دیگه نیستن مثه آقای ملون و آقای دست و
دلباز که مرحوم نوذری هنرمندی میکرد برنامه ی رادیویی محبوب من همین صبح
جمعه با شماست مخصوصا شنگولش آخ که من عاشق مسابقه ی بیست سوالیش بودم
...مسابقه ی حضور ذهنش مدتها بازی فکری من بود و با هر حرفی هزارتا سوال و
جواب واسه خودم میساختم
بعدش رسیدم به دوران دبیرستان
های و هوی رشته ی ریاضی رفتن و گل سر سبد مدرسه بودن و بچه زرنگها همه یک کلاس و ...
ذهن من درگیر تحولی عجیب شد
با ریتم آهنگهای داریوش تو ذهن من انقلاب شکل میگرفت
رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم ...و خلاصه تب اینکه داره دیر میشه بدو و ....
رسیدم به دانشگاه
هه!
در یک کلمه :
کور شد همه ی استعداد ها م
فراموش کردم که چه چیزهای ارزشمندی رو با خودم یدک کشیدم تا این روزها ... و دوران بد دانشجویی اگرچه به ظاهر پیشرفت بود اما درواقع منو از فضای عرفانی و پر نشاطم دور کرد
خیلی دور
کسی مقصر نیست ... من برای پیوستن به سیل عظیم اجتماع هنوز آماده نبودم هنوز باید در پیله ی خود میماندم و تا پروانه شدن باید صبر میکردم و بعد پرواز میکردم ... زود بود و من پروانه ای هنوز کرم ! زیر دست و پا له شدم ، خلوتمو در گم شدنهام گم کردم
بطوریکه من که قبل از دانشجو شدن مقاله ای در باب انسانیت نوشته بودم و تونستم باهاش مقام کسب کنم و سکه برنده بشم
بعد از دانشجویی با اونهمه به ظاهر سواد!! فقط میتونستم پروژه های تحقیقاتیمو بندازم گردن دوستم نفیسه و از نوشتن طفره برم
ذهنیتمو از چیزهای با ارزش به ظواهر سوق دادم ،اعتماد به نفسمو باختم ... من هنوز پروانه نشده بودم و بالهایم سوخت
و بعد از درس و دانشگاه ،هم زمان با کار مشغول ورزش دوست داشتنیم یعنی کاراته شدم اما توش هیچی نشدم چون فقط من باب رسیدن به یک آرزوی قدیمی بود
ایکاش دوباره داریوش و شجریان ... ادب فنای مقربان ... راه کمال ... فیه ما فیه و این چیزها رو هم مرور میکردم
تا در کنار جسمم روحم هم دوباره جون بگیره
کوتاهی کردم ... خیلی هم کوتاهی کردم
در حق خودم و اندیشه های پاکم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 21:58 توسط یلدا
|