درست همون روزی که از خواب بیدار میشم و دنبال یه راه فرار از زندگی هستم باید یک ساعت تو خونه و نیم ساعت پشت فرمون با مادرم صحبت کنم و نصیحتش کنم که بابت رفتار عروسش در شب گذشته حساسیت به خرج نده

به برادرم زنگ بزنم و با بهونه سازی از حال دلش خبر دار بشم که نکنه این وسط اون طفلی شده باشه سنگ زیر آسیاب

تو محل کار بشینم پای درددل همکاری که سه ماه پیش زیرابمو زده بود و برام از دلواپسیهاش بابت پسر کنکوریش بگه و من دلداریش بدم که نگران نباش اتفاقهای خوب میفته برای پسرت فقط اینجوری نکن و اونجوری نکن

بعد هم مژده دوست و همکارم که بشینه از درد بی شوهری برام گریه کنه و نتونم کاری براش انجام بدم جز اینکه بگم اگه پسر بودم خودم میگرفتمت و اونم بخنده و بگه برو بابا تو معلومه بگیر نیستی

و بعد تو‌مسیر ثمین کلی درد دل کنه باهام و اشک بریزه و مجبور بشم برای اینکه حرفهاش ناتمام نمونه تا خونشون برسونمش و تو مسیر براش دوتا خودکار خوشگل بگیرم چون میدونم خودکارش داره تمام میشه و به لوازم تحریر هم خیلی علاقه داره

و بعد بیام خونه و بشینم پای حرفهای دخمل که کمتر از ۸ ساعته که ازش دور بودم و انگار سه ماهه ندیده منو

و اخر شب هم با فکری آش و لاش دراز بکشم و بنویسم که یادم نره چقدر گاهی سنگ صبور میشم درحالیکه لزومی نداره واقعا اینقدرها هم خوب باشم