بهانه ایست سرما و آشیانه ای سرد داشتن تا فرار کنی از کارهای عقب افتاده ای که هیچگاه نمیخواستی انجامشان دهی

صبح میشود و ظهر و عصر و شب و دوباره صبح

و تو آن میانه آنجا که خورشید رفته اما اسمان نمیخواد تاریکی را باور کند آنجا که نامش نهادند گرگ و میش و بیشتر گرگی ست درنده تا میشی که قربانیست

همانجا همان لحظات به خودت سفر میکنی

با خودت قدم میزنی و بیخیال هرانچه ساعتی قبل بود وآنچه ساعتی بعد خواهد آمد زمزمه میکنی

بماند که زمزمه ات چیست که اصلا اهمیتی ندارد فقط با خودت حرف میزنی

چیزی شبیه غرولند یا نجوای عاشقانه و شبیه هرچیزی بجز نصیحت

و زندگی تا سیاهی کامل ادامه پیدا میکند و آنجا خودت را که نحیف است و خسته در اغوش میگیری و میخوابی

و بماند که خوابهاکاملا به دنیای موازی شهادت میدهد و بماند که نمیخواهی بدانی در دنیای موازی کیستی و چیستی

و تو از یک عصر گرگ و میش تا شروع تاریکی مطلق زندگی میکنی و نه قبلش مهم است و نه بعدش ...