ثمین اومدوسایل شخصیشو برداره

مدیر فهمید و به اتاقم زنگ زد گفتم اره اومده وسایلشو ببره

ثمین هم بی رنگ ورو و داغون بود مدیر هم سردرد و عصبی و من از هردوتا شاکی که الان با رفتن ثمین چقدر حجم کار من تا اومدن معاون بعدی زیاد بشه ،مدیر گفت منکه دیگه موافق نیستم اما اگه خواستی باهاش صحبت کن برگرده بخاطر تو چیزی بهش نمیگم

حدودا یک ساعت با ثمین صحبت کردیم از بس اتاق من مراجع داشت رفتیم اتاق زیر پله، نصیحتش کردم و خواستم چشماشو باز کنه اما ته دلم فقط میخواستم این دختر لوس و بی اخلاق برگرده که کار من زیاد نشه ،و در نهایت قبول کرد ازونطرف مدیر هی پیام میداد که ولش کن اگه اینقدر طول میکشه که راضی بشه میخوام که نیاد «کلا مدیر مغرور و چیزی داریم »

با چند تا پیام به مدیر در حین صحبت با ثمین اونو هم آروم کردم و ثمین رو فرستادم تو اتاقش

دوتا خانم مغرور و لجباز و گنده رو با هم تنها گذاشتم و دیدم باز منو صدا زدند که بیا پیشمون و تا ظهر کارو مدرسه رو ول کردم و‌نشستیم سه تایی صحبت کردیم

از اداره هم هی پیگیر ثمین میشدن چون تو این دوروز کلی خواهان پیدا کرده بود آخرش ثمین زنگ زد بهشون و گفت میمونم همینجا

خلاصه کنم یادم میاد مهدیه و سمیه که خواستن برن من تلاشی نکردم اما برای ثمین وقت گذاشتم و باهاش حرف زدم

الان به این نتیجه رسیدم که میتونم علاوه بر اینکه هرکاری دلم میخواد بکنم روی هر انسانی که بخوام هم تاثیر بزارم

ثمین برگشت و مدیر آروم شد و هردوشون از من تشکر کردند

ولی من تو دلم فاتحه ی جفتشونو خوندم و بزودی ترکشون میکنم چون تحمل این رفتارهای بچه گانه رو ندارم و نمیدونم چرا کار و زندگی رو قاطی میکنند و از همکار توقع روابط صمیمانه تر دارند و اگر یه روز سردی ببینند عین بچه ها قهر میکنند